نويسنده : سعید پرسا - ساعت 7:40 روز پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391

"گرسنه و بی سوادشان دار و بر آنها حکومت کن" / وصیت آغامحمدخان آقاجار

و فرزند خلف آغا، این دو توصیه را به کمال و تمام انجام داد و ماند جمعیتی از بی سوادان و گرسنه گان.

گفته آمد: 9 میلیون و 700 هزار مرد و زن بی سوادند و کم از 10 میلیون تا ابتدائیات را خوانده اند. قدّ ارتشی بیست میلیونی بی سوادو کم سواد ساخته این فرزند خلف آغا و به فرضِ معیار خط معروف فقر،  بیش از 25 میلیون نفر فقیر شهرنشین در ارتش مطیع خود دارد[این نیمی از جمعیت شهرنشین است که کمی دست کم است؛ بماند جمعیت روستانشین این ارتش].

پرسشِ مبهوتانه ی بعد از هر راهپیمایی حکومتی و غیرحکومتی همیشه این بوده که "این همه جمعیت از کجا آمده اند؟" مردمان مطیع، همیشه در پی رهبر می دوند و این اطاعت، جایی افتخار دارد که از سر هوشمندی و باور باشد و نه از سر گرسنگی و فقر و بی سوادی و لوچ شدن چشمها در تشخیص و تمییز خوب و بد.

بعد از راهپیمایی 25 خرداد گفتند اینها مرفهین بی دردی بودند که از شمال شهر آمدند و امام حسین تا آزادی را شلوغ کردند. با آمار رای دهندگان به موسوی در تهران می خواند این نظرشان. [به فرضِ قبول گفته] حالا این غیرگرسنه گان و تحصیل کرده ها افتخار دارند یا آنها که به تبلیغ می گوییم پابرهنگان و ضعیفان؟ این افتخار دارد که هنوز پابرهنگانی مطیع و نیازمند در ارتش بیست میلیونی مان داریم و در هر مناسبت آنها را می خوانیم به رژه؟ آنها در هر مناسبت، چون خوابگردهایی بیخود از اراده، از در خانه شان راس ساعت بیرون می آیند و راهی راهپیمایی می شوند. عموماً هم از تظاهرات که برمی گردند در اولین جمع که بنشینند دم از فحش باز می کنند و از خواب هیپنوتیزمی در می آیند ولی در مناسبت بعدی دقیقاً همین مسیر اطاعت و عصبیت مخفی طی می شود.

این نوشته ای در مذمت فقیران نیست؛ در مذمت حکومتی ست که ارتش پابرهنگان را تف سربالا نمی داند.

نکته ی دیگر، خطای تحلیلی ما در جبهه ساختن از عصبیت های مخفیِ مردمان مطیع در واکنش به گرانی و تورم است. این بادکنک نمی ترکد؛ خیالمان تخت. این پرده ای ارتجاعی ست؛ به عقب می رود و فشار را می پذیرد و دوباره برمی گردد سرجاش با گشادشدگی بیشتر.

تحریم ها را بیشتر کنند! چه تاثیر دقیقی بر تمکین این حکومت دارد؟ جز اینکه مردمانی مطیع تر تحویل حکومت دهد نتیجه ای دارد؟

در تحلیل هایمان از راهپیمایی های حکومتی، همه اش گفتیم ساندیس خوران! چه دردی از ما دوا شد؟ به تمسخر نشستن آنها، جمعیت آنها را کمتر کرد؟ لحظه ای فکر نکردیم این همه آدم برای ساندیس آمدند؟ برای منافع آمدند؟ بله که منفعت طلبان در هر جمعیتی هستند ولی "اطاعت" ربط لازمی به نفع ندارد. اطاعت و مطیع بودن وضعیتی زیستی است که حکومت برای مردمان به وجود آورده است. بر فرض هم برای ساندیس و منفعت شخصی آمده باشند؛ چیزی از "مردم" بودن آنها کم می کند؟ اینها بخشی قابل توجه از واقعیت جمعیتی ایران اند.

راه نمی تواند این باشد که مشکل اقتصادی مردمان را بی بازوی دولت و حکومت حل کنیم[ناممکن است]. راه نمی تواند این هم باشد که این آمار و رقم را به رخ این دولت و حکومت بکشیم هی، و انتظار التفات ازشان داشته باشیم و بنشینیم به تغییر رویه در دولت.

راه، دو تاست: یکم: به دست گرفتن دولت که مناسبات و تحلیل های خودش را دارد، یا دوم: تغییر ذائقه ی فرهنگی مردمان که درد را از جای دیگری بچشند. نزدیک ترین درد همین قیمت ها و قدرت خرید است که به فحشی و حرصی و رگ گردن کلفت کردنی در پستو و خلوت تمام می شود. باید احساس درد از جایی باشد که موجودیت فرد را زیرسوال ببرد. باید به رخش کشید این مطیع بودن را، باید زیر سوال رفتن کرامت انسانی اش را به رویش آورد. در قیاس قیمت های سال فلان با امسال به نتیجه ای جز همین مردم اهل دعوا و مرافه نمی رسیم که به زورگیری از هم مجبور می شویم در نهایت و اعدام در ملاء عام همین مردمان توسط حکومت.

باید از انگیزه ی این گرسنه نگهداشتن و بی سوادی و بی خبری گفت و رذالتی که در مطیع خواستن مردمان هست.

 


نويسنده : سعید پرسا - ساعت 16:33 روز جمعه بیست و دوم دی 1391
این نقد اشاره اش به جمعیت مخاطب است و برای تشخیصِ منظر(Perspective) مخاطب، باید نقطه ی کانونی را یافت یعنی چیزی را که مخاطب به آن می نگرد[اینجایی که این نقد ایستاده است هم در تعیین و تغییر پرسپکتیو تاثیر دارد]. در این نوشته، نقطه ی کانونی را هومن شریفی در نظر گرفته ایم تا از آن به ادبیات عامّه پسند(Popular) برسیم و جریان مخاطب عام را بَررسیم. 

جریانِ "شعر ساده"، با حضور و بروز شاعرانی چون عباس صفاری و رسول یونان و... بُعد جدیدی یافت. یعنی بعد از شعر گفتارِ سیدعلی صالحی، شعر ساده اوج ترکیب سادگی و سلامتِ متن بود. سلامت از این حیث که بی حشو و حاشا به سراغ کشف و بداعت شاعرانه می رفت و زبان، گوشه ای از خود را هویدا می کرد که نیاز به جولان های حجمی نداشت و یا خلع سلاحهای رمانتیکِ صفت موصوفی رخت می بست در آن.
از دل همین رویکرد، نوشته ها و نویسندگانی درآمدند(در دنیای کتاب و دنیای اینترنت) دستِ بر قضا پرطرفدارتر از صفّاری و مابقی، که چیزی از ظرافت های دستوری درشان نیست و به مدد محافل و باندهای انتشاراتی و اینترنتی بر سر زبانها افتادند. یعنی به سادگی رسیدن(که اشاره ای به حذفِ حشو و حاشا داشت دستِ کم و بی قید رسیدنش را به نابِ شعر در روزمرّه گی ها نشان می داد) یکهو شد لاابالی نویسی و صرفاً مضامین را گزارش کردن. مضامینی که نوستالژیا و عریانی را "می گویند" ولی "نشان" نمی دهند. تکرار می کنند و هی نبش قبر می کنند گذشته ی نکبتی را و با قلقلک دادن واقعیت مصرف شده ی زمانِ سپری شده، مخاطب را محظوظ می کنند. مخاطب محظوظ می شود ولی آنچه غایب/گم می شود همین زبان و همین نحو و همین بداعتِ ایماژ و ساده شدن به مثابه ی ناب شدن است. این جستجو در روزمرّه و این لایه های دستمالی شده ی زمان حال را به کلمه آوردن و وجهِ تازه ای از آن برملا کردن، سرمایه ی راز آمیز این "شعر ساده" بود/هست ولی آنچه جاری ست بر صفحه ها ولی، گزارش واقعیت جاری به کلمه و مشتری مداری به شیوه ی فروشگاه های تاناکوراست: دست دوم و ارزان و دستمالی شده!... 
مخاطب در این بازار، ساده خواه نیست؛ ارزان خر است. 
وارد بحث اقتصادی شده ایم. پس پربیراه نیست که از تجارت بگوییم؛ از تجارت فرهنگی.
تجارت فرهنگی متاسفانه در این فرهنگ که درویشی و عرفانِ مذمّت دنیا، جزو لاینفک عقبه ی آن است؛ واژه ای با بار منفی ست. 
اگر همانقدر که برای خرید مسواک و شامپو وسواس به خرج می دهیم که نکند شامپوی موی چرب را برای موی خشکمان استفاده کنیم؛ فلان نوشته ی فلانی را هم برای مغز فلانمان تجویز نمی کردیم؛ حالا وضعمان اینطور نبود که وقتی حرف از نقد شاملو می شود در نوشته ای، داد چندین نفر در بیاید که چه و چه. 
حالا تو بگو نقد هومن شریفی که زنده است و بالاخواه زنده دارد چه وضع اسفباری به وجود می آورد.
[طرف می گوید ما جودی ابوت هستیم و شریفی بابالنگ دراز ماست؛ می گوییم نکند شریفی(که قطعاً هومن شریفی ِ "حقیقی" منظورمان نیست و شریفی ِ پس نوشته ها منظورمان است) "روباه مکار/گربه نره"ای باشد که می خواهد مثل پینوکیو خرتان کند؟]

می گوییم مثال شاملو مثال خوبیست [باید می گفتیم فهمیه رحیمی یا مثلاً ده نمکی؟]. چرا شاملو؟ چون مصداق کامل یک ادبیات عامه پسند فاخر است. یعنی علاقه به شاملو علاقه به بار بنجل نیست، شاملو تاناکورا نیست و بار ارزان نمی فروشد. زحمت می کشد برای کالایی که می فروشد. تجارت را خوب می داند. پروپاگاند را می فهمد. موج ها را می شناسد. این ها شامّه ی خاصی می خواهد که یکسره در شاملو جمع بود ولی در سطحی بودن نظرات زبانی اش همین بس که درباره ی درک جای ویرگول چه ایده ی خامی را معرفی کرد که چه خلاصه و موجز ابراهیم گلستان جوابش داد که اگر جای ویرگول جایی باشد که نفسمان بند بیاید پس استاد شجریان در نوشته اش هیچ ویرگولی نباید بگذارد. 
مگر شاملو در تصحیح دیوان حافظ چه کرد؟ آمد همه ی ابیاتی که در نظرش به حافظ نمی آمد را از دیوان حذف کرد. نقطه گذاری و ویرگول گذاری را طوری کرد که حافظ شد یک شاعر زمینی با تعلقات زمینی صِرف. در باب موسیقی سنتی نظر می دهد چه و برای فردوسی سوسه ها می آید و نظر می دهد در باب مدرنیته و جامعه و سیاست و دین و اجتماع و ... یک تنه نهادی می شود برای تولید فکر [شاملو، یادش می رود که شاعری بوده در لابلای کلمه و رمانس. چه شد یکهو درآمده به سخن بافی و جملات قصار گفتن؟] این، استراتژی و تاکتیک و تکنیک های تبلیغاتی ست که شاملو می شناسدشان. با هیاهو، و نظر جلب کردن، شعرهایش که فاخرند را می فروشد. فروختن یعنی مخاطب اضافه کردن و این را شاملو خوب انجام داده در دهه ی چهل و پنجاه. اصلاً خیلی از ماها را خواننده ی شعر کرده این شاملو. دکلمه ها و مجلات و جُنگ هایی که در می آورده از هوشمندی اش بوده و احسنت دارد در بحث تبلیغات تجارت فرهنگی.
باید برای نظر جلب کردن انگشت در سوراخِ حافظ و مولانا و فردوسی و دین و سیاست می کرد تا تبلیغ شود؛ چرا؟ چون مخاطب به این ها متوجه بود! و تشخیص این مهم، شامّه ی تجاری می خواهد. نه که مثل حالا، برای جلب نظر بیایی متوسل ستاره های سینما شوی و یا برای خوانده شدن، از ارزان ترین تصاویر برهنه ی زنان و سکس نیمه شبی یا ناشتا و دم دست ترین خاطراتِ جمعیِ نوستالوژیک و ... کمک بگیری! چرا؟ چون حالا همه غرق اینها هستند؛ مخاطب هایی در تجربه ی ناقص و زیرزمینیِ سکس و بریده شده از خاطراتِ دیروز. مخاطبی که بنابر ریخت شناسی جمعیتی، به هویت X (مجهول) نام گذاری می شود چون هیچ تعریف دقیقی از آن نمی شود داد و به همه چیزی به یک اندازه گرایش نشان می دهد و از صندوقش همه چیزی بیرون می آید به یک قیمت.


نويسنده : سعید پرسا - ساعت 16:32 روز جمعه بیست و دوم دی 1391
معلوم است سری به صفحه ی هومن شریفی زده ام. ناپرهیزی کرده ام و چرک-نوشته ها را به همراه کامنت ها خوانده ام. 
شریفی(خواسته یا ناخواسته) هوشمندی کرده و نام صفحه اش را گذاشته "چرک نویس ها..." که در مقابل هر ادعایی و دعوی ای شانه بالا بیندازد و بگوید "چرک نوشته ام و مانده تا متن اصیل، تا پاکنویسش". 
شریفی چرک نویس هایش را نشر می دهد؛ گاهی دستور و گرامر فارسی در ساده ترین جملاتش به هم می ریزد و فعل و فاعل و مفعول و مسندالیه گم می شوند؛ مثلاً از این دست جملات: "و دستگاه پروفسور بالتازار هم از کاری برایشان از دستش بر نمی آید..." یا استفاده ی شریفی از اسلش(/) در میان ترکیبات اسمی شده ی فارسی. و نمی دانم برای چه! مثلاً روسفید را می نویسد: "رو/سفید". چرا؟ نمی دانم. این اسلش برای فاصله گذاری استفاده می شد در متون و در جاهایی برای دوقطبی بودن دو کلمه(سیاه/سفید) و جاهایی برای دو پهلو بودن(زهر/دارو-که یعنی هم زهر است و هم دارو). ولی اینجا را نمی دانم. "رو" فاصله دارد با "سفید"؟ "رو" پهلوی دیگر سفید است؟ خب اینها که همه اش در همان "روسفید" متبادر می شود و نیازی به "رو/سفید" نوشتن ندارد. و چیزهایی از این دست!

دارم مته به خشخاش می گذارم؟ بگذارید مته را بیشتر فشار دهم! 

اصلاً این نوشته ها قرار است چه کنند؟ کجای این ادبیات می گنجند؟ شعر؟ داستان؟ قطعه ی ادبی؟ امثال و حِکَم؟ کدام؟
شعر نیست چون که بداعت ندارد. داستان نیست چون که روایت و ساختار ندارد. قطعه ی ادبی نیست چون که گرامر متین و به جا ندارد(40 "که" ی مکرّر در یک نوشته ی حدوداً 50 سطری؟). امثال و حکم که چه عرض کنم؟ و می ماند چرک نویس! بله چرک نویس است. 

نقل است که "شبانه"های شاملو و اغلب کارهای به نظر شاهکارش، از سطل آشغال او پیدا شده. ع.پاشایی به کمک آیدا هر روز که احمد در خانه نبوده می رفتند سراغ سطل آشغال و مچاله ها را برمی داشتند و می خواندند و انتشار می دادند. یعنی به خیالِ شاملو، آنها چرک بودند و آشغال، ولی تشخیصِ پاشایی و آیدا، آنها را کرد زمزمه ی شب های مخاطب. 
حالا ولی حکایت "چرکنویس ها" فرق دارد. شاعر، خودش مستقیماً چرک نوشته هایش را منتشر کرده در نت. و همین چرک نوشته های شاعر، می شود پرمخاطب ترین صفحه ی شعرفارسی بعد از احمد شاملو. 
شاملو و شریفی دو نقطه ی یک خطّ از خطوط ادبیات فارسی اند: "خوانده شدنی ها"؛ یعنی نوشته هایی که زیاد خوانده می شوند. این هر دو، به مختصاتی در دهان ها افتادند؛ یکی به ضربِ جُنگ های من درآوردی و دکلمه های هوش بَر و دیگری به حمایت صفحه های "دلنشینِ" شبکه های مجازی؛ دلنشین به هر قیمت، حتی اگر بوسه ی کشداری باشد بر صفحه با نقطه های زیاد. 
شریفی در چرک نوشته هایش، مثلاً همین "نقطه" را بی معنا کرده و بعد از هر جمله اش ده دوازده تایی نقطه ی بی ربط و بی هجا می گذارد. یعنی هیچ از این نقطه ها نمی خواهد. جایی می شود عنصری به این بی تکلّفی(نقطه) را به سخره گرفت که جای طنّازی و شوخی باشد نه شعر و کلمه ی عُلیا. البته می تواند در چرک نوشته ها هم باشد................ که هست! 

ولی چرا این همه خوانده می شود؟ 

پدیده هایی چون هومن شریفی ویا احمدشاملو، دقیقاً عیارِ جامعه را نشانمان می دهند و نقطه ی "آغاز" معرفی می کنند. جامعه ی شعرخوانِ دهه ی 40 و 50 را می شود با شعرهای شاملو اینطور فهمید که قدری از مولانا می دانند و از خاقانی و حافظ. نه که خوانده باشند؛ گوششان غریبه نیست با فردوسی و سعدی. ولی خواننده ی شریفی(دهه ی 90) دقیقاً خواننده ی تک جمله های "قشنگ و دلنشین" کپی پیست شده است؛ خواننده ی هرزخوانِ کتاب های قشنگ، و هرچه از دل برآمده بر دلش می نشیند(چه فرق که چطور نوشته باشندش و پیش از این گفته باشندش/ما بی خبریم و دلمان باز/می خوانیم). 

پدیده ی هومن شریفی، و چرک نویس ها، از جهتِ جامعه شناختی و روانکاوی جامعه فابل بررسی ست. یعنی مخاطبین و مکانیسم تولید این شکل نوشتن و خواندن باید مورد تامل قرار گیرد. 
ما مستحقِّ ادبیاتِ پاپ و عامه پسند ولی متین هستیم و این جز به نقد میسّر نمی شود.


نويسنده : سعید پرسا - ساعت 16:29 روز جمعه بیست و دوم دی 1391

نشستم و چشم نبستم و تا انتها را ديدم 

چيزي نبود

بادها بودند وآتش ها و خنده ها و نسبت ميان چيزها

ديدني نبودني

گفتني نشدني، نا شنيدني ها

راه نبردني

حيف از اين خواب بودني، بودنها را بودني ها !

(يادت كه هست شب آخري را كه شام حاضري بود و غايب بودنم را ناسزا مي گفتي؟!)

هوا ابري باشد و

مكثي ميان گفته ها

رمز ها پياپي باشند و

بادي به سكسكه

قدم زدنم با شد هم نباشد

آفتاب را مه بگيرد يا بتابد

- اينها را حفظ نكن، حافظه باش فقط ! -

بشود كه چيزي، جايي، نه جايي تعريف شود:خلاء !

(رفته بوديم ميان ولوله اي از بخار آب در تشتي از سبزه ها و حلوا كنجدي، هندوانه و فال - شب يلدا -)

پرنده پر زدني از نوع Errorهاي تكنولوژي

- يادم نيست ! -

پرده هايي طويل

پر رنگ و نقش

در مرز بنفش و آبي - مرموز -

در غارهاي نخستين مناطقي پرت و پلا در زمين

- در يادم نيست !-

نشسته باشم و راهم چند تايي باشد از جنس غبار و گرد ونشئگي

- از يادم رفت !-

خواب نباشم و رؤيا درگير جنس و جنسيت و جاذبه هاي پس از اين باشد كه ...

- يادم نباشد !-

كه فرياد بر آمده باشد و هان كند كه سر به زير باشم به آري

- يادم نيست كه نيست !-

قيل و قال باشم به "بلي"، بلا بگيرد به آغازم !

-يادم نيست، از يادم رفت، رفته از يادم، يادم !-

نه آغازم!

(گفته بودم از چيزي و در انتها چشم بستي و بي خداحافظي قهوه تُركت سرد شد و من سرد تر !)

يادم رفت

رفت از دستم يادم

- دردا كه دردم از ياد است و درمان نيزاز يادم رفت كه رفت !-

(يادت نيست كه فنجان، پشت و رو شد و فال، تماما شب يلدا بود، سياه، سياه !)


18/اردیبهشت/1384


نويسنده : سعید پرسا - ساعت 16:25 روز جمعه بیست و دوم دی 1391

خوابي براي منتهي شدن از چيزها يا

- در انتهاي هر چيز چيزي هست -

مرگي در به در شده در روياهاي نيمه شب تابستان و بهار

كه من از راه انتها شدم و از ابر

جادو

هر از گاه حسودي ام درد گيرد به ماه

كه شايد به جاي او مثال يارو دلبر و منيرمهر

(نكند فراموشي ات انتهاي چيز شدن چيزهايم باشد؟!)

خوابم براي انتهاها

مردنم

- اساساً انتها را خوابم، مرگم -

از ماجرا يا رويا، اوج اش نصيبم مي شود چون مادياني حسود

(نكند فراموشي ات اوج ماجراهايم باشد اگر چه انتها را بيدار باشي؟!)

چون مغبچه اي، جادوگري، راهبه اي درگير دير

- همه اش حسود -

در هياتي مناسب در گاه، دود و آتش و آب و چوب

كه چون ابر

ماه باد را در بند گيرند

از منشاء خويش دورتر شويم !

(نكند فوتي به خاستگاه كني و چشم هرچه ناباور و حسود كور شود به خاك !)

چشمم كه كور فوت تو

 نيست من از نبود تو

جستم من از خار و خس و خستگي كبود تو

كاج تويي، پادشه و تاج تويي

 درد تويي، درمان تويي

رشك منم، اشك منم

اشك

منم كه در چشم خود به خاكي آغشته شوم كه از فوت تو

و چيزي پديد آيد كه آدم !

                                                                                           ۵ / اردیبهشت / ۱۳۸۴

 


|




saeedporsa

سعید پرسا

saeedporsa

http://saeedporsa.blogfa.com

کافه کبریت

کافه کبریت

کافه کبریت

روز و شب نامه ها

کافه کبریت

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog